• کدخبر: 61807
  • تاریخ انتشار خبر: ۱۱:۲۶ ق.ظ - شنبه ۱۳۹۶/۱۱/۲۱
  • چاپ خبــر
گفتگو با یکی از انقلابیون قدیم فریدن؛

دبیرستان بوعلی پایگاه انقلابیون جوان بود/ انقلاب حاصل ظلم هایی بود که دستگاه حاکم بر مردم روا می داشت

تنها جایی که در فریدن آثاری از انقلاب و راهپیمایی و شعار بلند بود داخل دبیرستان بوعلی داران بود و این به خاطر فضای منطقه بود، زیرا ساواک و ژاندارمری در فریدن بسیار قوی بود. خیلی مواظب مردم بودند و این دو بازوی حکومت پهلوی آنقدر به مردم سخت می گرفتند که هیچ کس جرأت نمی کرد اسمی از امام و انقلاب و.. در داران و حتی فریدن بیاورد.

به گزارش دیار اقوام؛ به مناسبت دهه فجر انقلاب اسلامی گفتگویی داشته ایم با محمدتقی مباشری، یکی از انقلابیون قدیم فریدن تا از خاطرات و ناگفته های آن روزهای فریدن برایمان بگوید.

او که در آن سال ها مدیر دبیرستان بوعلی داران بود خاطرات تلخ و شیرین فراوانی دارد که به گفته خودش اگر بخواهیم همه آن ها را مرور کنیم باید شاهنامه ای بنویسیم اما ما در ادامه فقط به چند مورد از آن ها اشاره می کنیم. با ما همراه باشید.

خاطره ای از شهید محمدرضا همتی

من آنروزها مدیر مدرسه بوعلی شهر داران بودم، این مدرسه تنها دبیرستان فریدن و یکی از مراکز مهم فعالیت های انقلابی در آن روزها بود.

یک روز حدود آذرماه ۵۷ مدرسه در حال تعطیل شدن بود که یکی از مأموران شهربانی به در مدرسه آمد و از من خواست که چند نفر از همکاران را به شهربانی بفرستم. من با همکاران صحبت کردم که مأموری آمده و باید چند نفر از همکاران به شهربانی بروند، ما  آن موقع ۱۰ -۱۲ نفر بودیم و همکاران گفتند که همگی با هم میرویم. به طرف شهربانی که دقیقا روبروی پاسگاه نیروی انتظامی امروز بود رفتیم و وقتی به دم در رسیدیم یک آقایی با یک چوب بزرگ آنجا ایستاده بود. او گفت: هر کدام از شما به شاهنشاه توهین کند من یکی از این چوب خرجش می کنم. من کاملا آن اقا را می شناختم و همکاران نیز کم و بیش او را می شناختند.

به او گفتیم ما کاری به شاه تو و شاهنشاه نداریم و ما معلم هستیم و او گفت: خلاصه این را بدانید. بعد ما به داخل شهربانی که آنموقع یک خانه مسکونی اجاره ای بود رفتیم. رئیس شهربانی ما را خواست و به اتاقش رفتیم خیلی معقول ما را پذیرفت و بعد دیدیم که یکی از محصلان مدرسه با پدرش آنجا ایستاده. این محصل (محمدرضا همتی) الان شهید شده است.

ما وقتی به صورت او نگاه کردیم تمام صورتش قرمز بود و مشخص بود که حسابی کتک خورده است. در حضور ما به او گفتند که کدام فلان فلان شده ای به تو گفته است که اعلامیه پخش کنی و شعار بدهی و شعار بنویسی؟ این آقای همتی که فکر می کنم آن روزها محصل کلاس دوم دبیرستان بود سرش را پایین انداخته بود و به کسی نگاه نمی کرد. دو سه مرتبه به او گفتند ولی او هیچ عکس العملی از خودش نشان نداد که به کسی نگاه کند و.. . بعد از آن ما با سرگرد صحبت کردیم و گفتیم که ما هیچ دخالتی در اعلامیه پخش کردن محصل ها نداریم و وقتی دانش آموزان از مدرسه بیرون میروند دیگر در اختیار خانواده هایشان هستند و ما به هیچ کس نمی گوییم که اعلامیه پخش کن یا پخش نکن. تقریبا حدود نیم ساعتی ما را نگه داشتند و بعد اجازه دادند که برگردیم و به خانه برویم. این خاطره مثالی از درک و فهم بالای این دانش آموز در انجام فعالیت های انقلابی در آن زمان بود.

بعد از انقلاب هم آقای همتی به جبهه رفت و یکی از رزمندگان ممتاز فریدنی در جبهه بود. کار اصلی او در جبهه آر پی جی زنی بود، همین باعث شد که محل استقرارش را شناسایی کنند و او را با گلوله تانک بزنند. محل شهادت این شهید عزیز در فاو بود و الان هم مزار این شهید در گلزار شهدای داران است.

دبیرستان بوعلی و فعالیت های انقلابی

تنها جایی که در فریدن آثاری از انقلاب و راهپیمایی و شعار بلند بود داخل دبیرستان بوعلی داران بود و این به خاطر فضای منطقه و فضای فریدن بود زیرا فضای منطقه به دست ساواک بود و ساواک و ژاندارمری در فریدن بسیار قوی بود. خیلی مواظب مردم بودند و این دو بازوی حکومت پهلوی آنقدر به مردم سخت می گرفتند که هیچ کس جرأت نمی کرد اسمی از انقلاب و.. در داران و حتی در فریدن بیاورد.

تنها جایی که این امکان وجود داشت که بچه ها خارج از مسائل سیاسی و ترس از دستگیری فعالیت کنند همین دبیرستان بوعلی بود. منتها ما صبح که دانش آموزان به مدرسه می آمدند درها را زنجیر می کردیم و اول صبح من خودم در را قفل می کردم، زنجیر می بستم و پای در می ایستادم تا بچه ها در امان باشند. ما اجازه نمی دادیم کسی از ژاندارمری وارد مدرسه بشود اما ژاندارمری و ساواک پدر و مادر ها و.. را تهدید می کرد و آن ها هم مجبور بودند که بیایند و جلوی فرزندانشان را بگیرند و مجبور بودند عکس العمل های تندی نشان دهند و از ترس از اینکه ساواک و.. فرزندان آن ها را بگیرند و ببرند وانمود کنند ما طرفدار حکومتیم وگرنه اغلب قریب به اتفاق مردم در فریدن پیرو امام و انقلاب بودند و با انقلاب همراه بودند.

تمام صبح ها که من به مدرسه می آمدم داخل همه میزهای دانش آموزان پر از اعلامیه های امام بود و به تعداد دانش آموزانی که در نیمکت ها می نشستند از اعلامیه های جدید امام داخل کشاب میزشان بود. این ها را خود بچه ها می آوردند و توزیع می کردند و بعد این اعلامیه ها را می بردند و در محله ها و کوچه ها و بین افراد مختلف پخش می کردند و وقتی هم نمی شد که آن ها را به کسی بدهند به در و دیوار می زدند و بعد از تمام شدن مدرسه تمام اعلامیه هایی که در مدرسه توزیع شده بود در اختیار مردم قرار داشت.

تکثیر اعلامیه ها تا آنجایی که من می دانم به این صورت بود که یکی از این اعلامیه ها می آمد و بعد با ماشین پلی کپی این اعلامیه ها را محرمانه و به تعداد زیاد تکثیر می کردند و به هر محصلی که جزء فعالین انقلاب بود یک تعدادی اعلامیه می دادند و او مأمور توزیع آن ها بود.

من برای اینکه مورد شک نباشیم به طور مستقیم از فعالیت های انقلاب حمایت نمی کردم چون اگر مستقیم حمایت می کردم مشکل ایجاد می کرد اما از قضایا با خبر بودم و حمایت می کردم. یکی از دبیرهایمان به نام آقای علی اصغر طاهرزاده در این زمینه بسیار فعال بود و کلاس های روشنگری و توجیهی برای دانش آموزان می گذاشت. آقای طاهرزاده اصفهانی بود و آن موقع دبیر دینی دبیرستان بود که البته رشته اصلی او زیست شناسی بود و الان هم بیشتر در زمینه نوشتن کتاب های فلسفی و ترجمه کتاب فعالیت می کند.

من معمولا زودتر از حد معمول به مدرسه می آمدم تا اوضاع را کنترل کنم. یک روزی من صبح زود از در ورودی آمدم مدرسه (چون مدرسه دو سه تا در داشت) و وقتی وارد محوطه شدم دیدم حدود ۵۰ نفر با چوب و چماق و تشکیلات پشت در دیگر مدرسه جمع شدند و مرتب هجوم می آورند که وارد مدرسه شوند. من که می دانستم اگر این ها وارد مدرسه شوند فاجعه به بار می آید بین بچه ها آمدم و به آن ها گفتم از دیوارهای مدرسه بالا بروید و متفرق شوید تا سر و صدای این ها بیفتد.

چون محوطه مدرسه خیلی بزرگ بود در عرض چند دقیقه همه بچه ها از نرده ها بالا رفتند و خودشان را به بیرون مدرسه رساندند و الان هم که برخی از آن ها به من می رسند می گویند که یادتان هست که اگر آن روز ما را فراری نداده بودی چه بلایی به سر ما می آمد؟

مأموران شهربانی و ساواک (که یک سری از آن ها رسمی در اداره بودند و یک سری غیر معمول و محرمانه بین مردم بودند و شناخته نمی شدند) مردم را خیلی می ترساندند و اینهایی که آمده بودند معمولا پدرها بودند که یا کارگر شهرداری یا مستخدم یا کارمند فلان اداره بودند و مأموران این ها را تهدید می کردند که بروید و جلوی بچه هایتان را بگیرید البته شاید هم این کسانی که پشت در مدرسه آمده بودند قصد آزار رساندن به کسی را نداشتند اما این احتمال می رفت.

فرستنده رادیویی

خاطره دیگر این است که ما یک دانش آموز داشتیم (الان بازنشسته آموزش و پرورش است) که به کمک دبیر فیزیک یک فرستنده کوچک ساخته بود که مثلا حدود یک کیلومتر بُرد داشت. آنروزها یک مرد فروشنده ای بود که تا آخرهای شب در مغازه می ماند و برای سرگرمی رادیو خودش را روشن می کرد و اخبار گوش می داد.

یک شب بارانی این مغازه دار دقیقا وقتی می خواست اخبار پخش شود می بیند که یک صدایی با این مفهوم می آید که « توجه توجه مردم داران (یا فریدن) امشب زلزله ای به شدت شش (یا هشت) ریشتر خواهد آمد که مرکزش داران است و شعاع این زلزله تا هزار کیلومتری می رود و خودتان را نجات دهید». این مغازه دار هم آدم خیری بوده و اشخاص مختلفی را که میشناخته از این خبر آگاه می کند. من هم نزدیک دادگستری یک خانه اجاره ای داشتم و یادم هست که آن شب به خاطر باران با بیل روی پشت بام خانه میزدم تا چکه های سقف خانه بند بیاید. صبح شد و دوستی داشتیم که صبح گفت ما دیشب تا صبح به خاطر ترس از زلزله در کوه ها بودیم و ریئس و روسا وسیله نقلیه داشتند اما تمام مردم در کوه های شمال داران بودند.

من به او گفتم زلزله را که تا الان هیچ علمی نتوانسته پیش بینی کند و او گفت من نمی دانم به تبعیت از اقوام و.. رفتیم. به محض اینکه مدرسه شروع شد دبیر فیزیک آمد داخل و گونی کوچکی که دستش بود را داخل دفتر گذاشت و گفت فلان دانش آموز که آمد این گونی را به او بدهید و رفت (از در بالا آمد و از در پایین رفت) و رفتنش با ورود افراد ساواک به دبیرستان همراه شد. مأموران ساواک گفتند که آقای مصلحی دبیر فیزیک کجاست؟ گفتیم هنوز نیامده. بعد اسم یکی از دانش آموزان را هم که دستگاه فرستنده را ساخته بود بردند و او را هم خواستند. گفتیم هنوز به زنگ مانده و نیامده. مأموران بیرون رفتند و منتظر دانش آموز شدند. بعد دانش آموز را گرفتند و آن گونی را هم با خود بردند و بعد هم همکارمان را به ساواک بردند. مدرسه ما روبروی ساواک بود و من تا ساعت ۱:۳۰ بعد از ظهر در چهارچوب در دبیرستان ماندم تا ببینم همکار و دانش آموزمان می آیند یا نه. بعد دیدم که بله دبیر آمد اما دانش آموزمان را نگه داشتند برای پذیرایی! و بعد آزاد کردند.

این فرستنده با برد یک کیلومتر را توی برق زده بودند و سوزانده بودند و از دبیر و آن دانش آموز تعهد گرفته بودند که از حالا به بعد دیگر چنین کاری نکنند مبادا روزی شعاری بدهند یا… و این دانش آموز را هم آنقدر زده بودند که دیگر از فکر ساخت فرستنده گذشت.

قبل از اوج انقلاب ساواک و ژاندارمری قوی بود و کسی را که می گرفتند تا حد مرگ میزدند و بعد هم از او تعهد می گرفتند که صدایش در نیاید و گرنه دیگر هیچ. اما وقتی انقلاب اوج گرفت این ها دیگر کاری از دستشان برنمی آمد و نمی توانستند دخالت موثری بکنند و یک وقت یک نفری را می گرفتند و میبردند و یک ساعتی نگه می داشتند و آزاد می کردند و عملا کاری ازشان ساخته نبود.

فقط در اداره شان باز بود و دنبال جمع کردن اسناد و مدارک مختلفی بودند که از رفتار خودشان با مردم بجا مانده بود تا آن ها را از بین ببرند. البته انقلاب طوری نبود که آرام آرام پیش برود، انقلاب می جوشید.

حتی ساواک نگذاشت مردم منطقه از داشتن رساله امام نیز باخبر شوند. آنقدر به مردم سخت می گرفتند که شش ماه یا بیشتر برادر بزرگ امام با نام آیت الله پسندیده در داران تبعید بود و نمی گذاشتند که مردم متوجه شوند. هر کدام از مردم فریدن که به ملاقات ایشان می رفتند او را دستگیر می کردند اما از تمام نقاط ایران مردم به ملاقاتشان می آمدند.

برخی عوامل انقلاب ایران

انقلاب ایران حاصل ظلم هایی بود که دستگاه حاکم نسبت به مردم روا می داشت و حاصل خفقان و بی عدالتی حاکم بر جامعه بود. آن روز ها مأموران آمریکایی اغلب سیاه پوستان از ویتنام برگشته بودند، آدم های وحشی که به اسم مستشار نظامی وارد ایران شده بودند اما اصلا اینطور نبود و این ها اشغالگر ایران بودند. مردم در آن زمان به ستوه آمده بودند و در محیط ما و منطقه فریدن خبری نبود اما در محیط های بزرگتر فقط خدا می داند که این آمریکایی ها چه آتشی می سوزاندند و چه حرکات سخیف و نسنجیده ای انجام می دادند.

بعد از اینکه اداره شان تعطیل می شد تنها با یک لباس زیر سوار جیپ های دولتی می شدند که چادر نداشت و در خیابانها حرکت می کردند. یکی از جاهایی که مکان عبورشان بود دانشگاه اصفهان بود و در این دانشگاه عربده کشی می کردند، مست می کردند، بد و بیراه می گفتند، فریاد می زدند، به خانم ها توهین می کردند و این دیگر علنی اش بود که ما می دیدیم و در شب هم که دیگر خدا می داند و اینها باعث شده بود مردم به ستوه بیایند.

عامل مهمتر از همه در شکل گیری انقلاب رهبری ها و افشاگری های امام بود آن هم زمانی که هیچکس جرأت نمی کرد اسم شاه را بیاورد اما امام در سخنرانی مفصلی که الان هم گاهی قسمت هایی از آن در تلویزیون پخش می شود به شاه پرخاش می کند که تو چرا به آمریکایی ها حق قضاوت کنسولی (کاپیتولاسیون) دادی؟ مفهوم حق کنسولی این است که اگر یک آمریکایی شاه مملکت شما را ترور کند، مرجع تقلید شما را ترور کند دادگاه های ایران اجازه دستگیری و محاکمه این فرد را ندارد و باید به آمریکا برود و آن ها اگر خواستند او را محاکمه کنند و اگر نخواستند که هیچ. این یکی از بزرگترین خفت هایی بود که رژیم پهلوی در زمان نخست وزیری حسن علی منصور به مردم ایران تحمیل کرد و هیچکس حق چون و چرا کردن نداشت.

علاوه بر این قانون کاپیتولاسیون، آمریکایی ها از ما حق توحش می گرفتند. یعنی ما وحشی ها و آدم کش های برگشته از ویتنام از شما مردم شریف ایران حق توحش می گیریم. ما وقتی از یک آمریکایی که در دانشگاه به ما درس می داد می پرسیدیم که شما با داشتن تمدن ۲۰۰ ساله چرا به خاطر بودن در ایران از ما که تمدنی چند هزار ساله داریم حق توحش می گیرید؟ فقط می خندید. یک کلمه جواب به ما نمی داد و البته جوابی هم نداشت چون این ها را شاه برای تثبیت حکومت خودش انجام می داد و در اصل مردم را به آن ها فروخته بود.

این صدای انقلاب ایران است…

دو خاطره کوچک دیگر از انقلاب می گویم که پایان بخش این گفتگو باشد. یک روز صبح فکر میکنم در فصل پاییز بود و به مدرسه می رفتیم که خبردار شدیم مأموران ساواک یکی از انقلابیون را که اصالتا فریدنی بود (آقای امیرشاه­­ کرمی که از سیدهای بادگان فریدونشهر بود) از اصفهان تعقیب کرده بودند اما موفق به دستگیری او نشده بودند تا اینکه شب گذشته به همین پمپ بنزین داران می رسند و مأموران ساواک در آنجا او را دستگیر می کنند و او چون دیده بود اگر او را به بازداشتگاه ببرند مجبورش می کنند که اطلاعاتی را که دارد بروز دهد و باعث می شود که مبارزان فراوانی از قبیل مبارزان اصفهانی، فریدنی، فریدونشهری و.. دچار مشکل شوند قبل از اینکه او را ببرند سیانور خورده بود و در همان پمپ بنزین شهید شد.

روز ۲۱ بهمن ۵۷ منتظر خبرهای مهمی از رادیو و تلویزیون بودیم که در حدود بعد از اذان مغرب صدای رادیو چند دقیقه ای قطع شد.

بعد از مدتی دیدیم که در رادیو مارش می زنند و آهنگ انقلابی پخش می شود و سکوت شکسته شد. سپس یک نفر که اول فکر می کردیم آیت الله طالقانی است و بعدها متوجه شدیم شهید شمس آبادی بوده است این جمله را چند بار تکرار کرد: «این صدای انقلاب ایران است… این صدای انقلاب ایران است…».

انتهای پیام

درج دیدگاه

جدیدترین خبرها